-
آخرین برگ سفرنامه باران این است
.
.
.
که زمین چرکین است...
رفع تکلیف؟!
چند وقتیه که فقط وبلاگ می خونم. به همه اونایی که می شناسمشون سر می زنم. اما فقط می خوانمشون و چیزی نمی نوسیم در کامنت هاشون.
اینجا هم حرفی برای نوشتن نیست فعلا. فقط می خونم حرفهای رنگارنگ و جورواجور رو که هر کدوم دنیایی دارند.
این حدیث هم خیلی عمیقه:
حکمت وزیدن باد، لرزش شاخه ها نیست
امتحان ریشه هاست...
امام علی(ع)
کمکــــــــــــــــــ
مدتیه که نمی تونم وبلاگ هایی که مربوط به بلاگفا هست رو باز کنم. کسی می تونه راهنماییم کنه؟؟
بخاطر همین مشکل نمی تونم به دوستان بلاگفایی سر بزنم و شرمندشونم.
سفرنامه 1
خدا یکبار دیگه مهربونی اش رو به زندگیمون جاری کرد و دعوتمون کرد برای زیارت سرزمین وحی. شکر خدا که همه چیز عالی پیش رفت و یکی دیگه از بهترین سفرهای زندگیمون رقم خورد. خاطره ای ماندنی.
اینبار قصدم اینه که خاطراتم رو ثبت کنم تا حسرت سفر قبلی تکرار نشه.
***********************************
قرار بود ساعت 4 فرودگاه باشیم که برای انجام تشریفات خروج، به مشکل کمبود وقت برنخوریم. توی فرودگاه هم چندتایی از اقوام برای بدرقه اومده بودند. بالاخره در میان گریه و اشکهایی که با دلهای شکسته بدرقه راهمون بود، خداحافظی کردیم و وارد سالن فرودگاه شدیم. پرواز راس ساعت مقرر انجام شد و دل از همه تعلقات کندیم و سفرمون آغاز شد.
بعد از یه پرواز حدودا 3 ساعت ونیمه به جده رسیدیم و خیلی سریع، تشریفات ورودمون انجام شد و سوار اتوبوسها شدیم برای حرکت به سمت مدینه. اما ویزای دونفر از همراهان که خانوم و آقای سالمندی بودن، بمشکل خورد و ما حدود 3 ساعت توی اتوبوسها نشسته بودیم تا مشکل اون بنده های خدا که از طرف سفارت عربستان بود، حل شد و بالاخره راه افتادیم. بین راه برای نماز صبح توقف کردیم و حدود6 و نیم صبح گلدسته های حرم نبوی در قاب چشمامون نشست. ذکر صلوات حلاوت خاصی داشت و احساس می کردی که حالا همین صلوات شده اذن دخول و سلام تو به رسول مهربانی ها. چشمها همه بارانی بود و دلها بیتاب دیدن سبزترین گنبد دنیا.( اما دریغ که چترهایی که به تازگی در حیاط مسجدالنبی نصب شده بود تا حکم سایه انداز باشه، جلوی دید گنبد خضرا رو گرفته بود. بحدی که حتی اگر توی حیاط هم می بودی باید از زوایای خاصی گنبد رو می دیدی و اون اشراف قبلی رو نداشت.)
به هتل رسیدیم و مدیر هتل اطلاعات ضروری و اولیه رو برای زائرین توضیح دادند و برای استراحت به اتاقها رفتیم. بحدی وضعیت اتوبوسها اسف بار بود که کاملا داغون بودیم. حدود 1 ساعتی رو استراحت کردیم و غسل زیارت رو انجام دادیم و چون مدیر کاروان می خواست که برای اولین بار، همه با هم به مسجدالنبی مشرف بشن، همراه کاروان راه افتادیم و روحانی کاروان، حرم نبوی، قبرستان بقیع و بین الحرمین رو معرفی کرد اما هرجا که می ایستادیم، شرطه ها مانع توقفمون میشدن و سریع پراکنده مون می کردند.
سفرانه
کمتر از یک ماه و نیم مونده تا سفر.
دیشب تصمیم گرفتم چمدون رو بذارم گوشه اتاق و کم کم شروع کنم به جمع کردن وسایل سفر و به قول معروف بار و بندیل ببندم.
اما دلم می خواد دست خالی نباشم. باید بار و بندیل دلم رو هم جمع کنم.
7 سال پیش خیلی بهتر از الان بودم. دلم صاف تر از حالا بود و اینقدر درگیر زندگی نبودم. اما حالا که صاحبخونه لطف کرده و دوباره دعوت کرده، باید دست بکار شد و صفای گمشده روزهای خوب پیشین رو پیدا کرد. باید صاف شد و بیرنگ. مثل آینه.
سال نو/انسانم آرزوست
"""همه چیز داره تازه و نو میشه"""
کلیشه ای ترین جمله این روزها.شاید خیلی راحت از کنارش بگذریم بخاطر تکرارهای مکرر. اما وقتی تازگی ها و طراوت ها رو میبینی، حتی شمشادهای کنار خیابون رو تماشا می کنی و میبینی که برگای ریز و تازه و با طراوتشون، همه ی حس تازه شدن رو بهت القا می کنن، اون موقع با همه وجودت می فهمی که این ""کلیشه ای ترین جمله"" چه مصداقی داره.
پس خدایا
یا مقلب القلوب و الابصار
حول حالنا الی احسن الحال
-------------------------------------------------------
سال نو و فرا رسیدن بهار زیبای طبیعت رو به همه دوستان تبریک می گم و از خدای مهربون می خوام که دلهای ما رو هم دستخوش تغییرات زیبای بهاری کنه.

امام رضا(ع)
سلام
مدتیه که خیلی توی دنیای مجازی نیستم و بالتبع اون به وبلاگ دوستان هم کم سر می زنم. مشغله های زیاد علت اونه که از همه عزیزانی که سراغی می گیرن و نمیرسم محبتشونو جبران کنم معذرت می خوام. منتظر روزهای خلوت تری هستم.
عازم مشهدم اگه خدا بخواد. دعاگوی همه هستم اگه قبول باشه. شما هم دعام کنید.

برای موعود
با رویای لحظه آمدنت خیابانهای انتظار را قدم می زنم. چشمهای خسته ام درد سالیان دراز سکوتت را و سالیان سرد نیامدنت را در این کوچه های مه آلود می گرید. هفته ها می روند و می آیند و من در ثانیه ثانیه جمعه ها تحلیل می روم.
آه ای دلیل بزرگ منتظران زمین،
ای مسافر آمدنی،
ای موعود!
بگو چند روز دیگر خورشید باید غروب کند؟ چند بار دیگر باید بر شانه های کوه برف بنشیند؟ چند جمعه دیگر باید خاکستر شود تا تو بیایی و خورشید طلوع کند؟
تو بیایی و بهار بیاید؟ تا تو بیایی و دانه های انتظارمان به بار بنشیند؟
دلم گرفته است...
بازیابی ایام
یک اربعین اسیر بلایم، اسبر عشق
یک اربعین دچار فراتم، دچار تو
------------------------------------------------------------
صبح - خانه پدری:
آماده می شدم برای رفتن به اداره.
تکرار آماده شدن های روزهای پیش از این روزها.
همان کارها، به همان ترتیب،
یکی یکی ...
چقدر زود خاطره می شوند روزانه های پیش از اینمان.
امروز خانه پدری را همانگونه که بود پیش از این، حس کردم. اما چیزی درونم گم بود.
---------------------------------------------------------------
پ.ن: یکسال می شود امروز اگر به فرض تاریخی خودمان نگاه کنیم.
شکر خدا را برای این یکسال و همه سالهای پس از این.
نظرات ()

